نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۱:٤٥ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
سکوت
اول سوت آمد، یعنى صدایش آمد. وقتى که مى شنوى یعنى زنده اى! این را کسى یادم داد که خودش حالا توى آسمان هاست، گاهى وقت ها هم توى خواب ما. بچه ها را که مى بینم، مى پرسم: «دوباره آمد » و مى گویند: «گاهى ...اما بله!» تقویم به درد همین روزها مى خورد. حالا تقریباً مى شود ۲۵ سال که ما صداى سوت را شنیدیم و او نشنید. روز اول که آمد براى آموزش- همان آموزش هاى دو هفته اى خط «دو»یى- اتمام حجت کرد: «شوخى نداره! مثل تیر نیست که سر تو بدزدى یا شانس یارت باشه و «سمینوف زن» تازه کار باشه و فرق کله تو با صخره روبه روتو نفهمه! این، ناجنسه! دقت مقت حالیش نیس، یه دفه مى بینى که جلوت سبز شد، پشت سرت سبز شد، روى کله ات سبز شد! نخندیدن! خنده منده تو کارش نیست!» بعد تعطیل کرد و آمد خط «یک». توى آن دو هفته پوستمان را کند؛ «باید فکر کنین بعد این دو هفته هر جا که برین بهشته!» بعد رفیق شد. نمى گذاشت کسى جز خودش برود پى دبه آب. مى گفت: «هرچیزى قانونى داره! «سقا» شدنم حالى داره چرا شما ببرین!» بعد حالش را برد. ما فقط سوت را شنیدیم و روى زمین پخش و پلا شدیم. بعد...سکوت بود. دبه از ترکش سوراخ سوراخ شده بود و آب انگار از دوش بیرون بزند مى ریخت بیرون. روى دستگیره دبه فقط یک دست مانده بود که از مچ به بالا را نداشت.
|
|
|
|
 |
|
|